این روزا خیلی دلم تنگ برات

  • ۰۰:۲۸

ارنی انظر الیک...


پی نوشت:

یادمه بهش گفتم می خوام بهت هدیه بدم اما دستم بهت نمیرسه

گفت به جای من بده به کسایی که منو دوست دارن

فلیصل شیعتنا 

الان یادم افتاد وقتی به خیالم خواستم چنین کاری بکنم باز هم با دعوت نامه او اجازه پیدا کردم و از طرف آستان او راهی شدم


چرا همیشه یک قدم جلوتری...

اجحافِ کوره‌پزها

  • ۲۲:۵۸

اوایل انقلاب هرکسی می‌خواست جلوی ظلم گرفته بشه.... و خیلی ها شکایتشان را به شورا (چیزی مثل شورای شهر) می‌اوردند و از ما میخواستند پیگیری کنیم.
یک جوان انقلابی بود به نام علی عناصریان؛ پدرش کوره‌پز بود. آمده بود شکایت. می‌گفت کوره‌پزها خیلی در حق خشت‌زن‌ها اجحاف می‌کنند. گفتیم پدر خودت کوره‌پز است. گفت خب باشد. آمده بود شکایت می‌کرد که به درد اینها برسید.

پی نوشت:

نمی دونم از کی مردم کنار کشیدن و عرصه رو برای غر زن ها خالی گذاشتن

اما ثمرات این میدون خالی کردن رو الان روی شونه هاشون و دادگاه‌مون می بینیم

ماها کاکتوسیم

  • ۱۸:۲۱

‏‮الف نون یه متن نوشته بود حیفم اومد بازنشرش ندم

Repost @alef_noon

*

ماها کاکتوسیم. ریه‌مون گل‌گیر داره. حرارت‌ بدن‌مون که بالا بره دماپاهامون خودکاری فعال میشن. یه قابلیتی داریم که درصورت تعرق زیاد روزنه‌های پوستی‌مون باز میشه و میعان‌طور عرقِ عرقگیرمونو جذب می‌کنه دوباره. انجیریم ماها. هرچی کمتر بهمون آب بدن بیشتر رسیده و شیرین می‌شیم. گِل ماها از اول خلقت گل رُس بوده و بعد از خشک شدن دیگه نباید بهش آب زد. نوکیا یازده دوصفریم که آب بهمون بخوره می‌سوزیم زود. روغن‌داغیم که آب‌پاشی شیم بیشتر گُر می‌گیریم. نوشیدنی با طبع‌مون نمی‌سازه یجورایی. نهنگیم و هر یه مدت یه بار باید بیایم بالای آب که نفس بگیریم و بی آبم می‌تونیم ادامه بدیم. شتر حضرت صالحیم و توو دل کوه و خشکی‌م دووم میاریم. سیگار و توتونیم که آب بهمون بخوره می‌پوسیم. قرص جوشانیم که آب رومون بریزن زودتر هلاک میشیم. با آبیاری قطره‌ای کنار اومدیم و هفته‌ای دوقطره با قطره‌چکون کفایتمونه. عجله نکنن مسئولای عزیزمون. طاقت خوزستانیا زیاده. ماها آب برا سلامتی‌مون مضره اصلن. توی استخر کاخ‌ها‌شون شنای غورباقه برن فلن تا تروریستای مریم رجوی به رگبار ببندنمون بعدن به دادمون برسن. زوده هنوز

*


#دنیای_مجازی_مزرعه_آخرته


+

اینم به خاطر دوستان: قورباغه


لیست غذایی

  • ۰۵:۲۱

ظاهرا سخت ترین قسمت آشپزی انتخاب اینه که چی بپزیم

اگه پیشنهادی برای لیست غذایی برای یه هفته دارید ممنون میشم

کاربرد چفیه و ظرف نشسته

  • ۰۹:۴۵

دیشب به یکی از قابلیت های شگفت انگیز چفیه پی بردم 

نمی دونم توی دفاع مقدس هم از این قابلیت استفاده میشد یا فقط به عنوان جانماز، باند، سفره، پتو، زیر انداز، شال گردن، رو انداز و ... استفاده میشد


از خواب بیدار شدم احساس کرد دو تا پنجول کوچولو یکی در میون میزن پس کله ام


سریع متوجه شدم پسر همسایه گرامی، آقای موشه

بدون اینکه هول بشم چفیه رو که مثل پاکت برای در امان موندن از موش دور سرم پیچیده بودم کشیدم اونطرف و اون بنده خدا پا به فرار گذاشت


خلاصه ما موندیم و دویست، سیصد تا م‌وش و آبی که قطعه و باعث شده چفیه بدبخت نشسته همونجا بمونه و تمام زار و زندگی و خوردنی هایی که از سقف آویزونه


پی نوشت:

بعد از آتیش سوزی پریروز موش ها علاقه بیشتری به زندگی توی چادر ما پیدا کردن

فکر کنم باید اسباب کشی کنیم ؛-)


بعد از پی نوشت:

جدیدا حتی دلم به حال او ظرفای نشسته هم می سوزه، بندگان خدا خلق شدن مورد استفاده ما باشن نه موش ها

قهر، آشتی

  • ۱۹:۴۲

هفت، هشتا خونوار بیشتر باقی نمونده توی روستا

هفت، هشتایی که بعید می دونم به هم سلام کنن حتی

میشه گفت اینجا یه کلاس درسه که خدا ترتیب داده که توی فضای محدود درک بهتری از رفتارهای مردم داشته باشی


دیروز یا پریروز که سید با یه خیز سه ثانیه، از تیر غیب دشمن که تو زمین سر پل جا خوش کرده بود، رهایی یافت فرصتی بهش دست داد که ازشون بخواد بیشتر حواسشون به هم باشه


نزدیک بود یه حادثه نصف استان رو ببره زیر آتیش، در نتیجه خطر عای کبریت های کوچولو دست کم نگیرید،

زن مرد و بچه پیر همه با هم همکاری می کرد و یادشون رفته بود جمله همیشگی رو که تا فلانی اونجاست من نمیام.

حضورشون ذینقدر برامون شیرین بود که سوختی دست و بالمون به چشم نیومد حتی

جای حسن خالی که می گفت من چرا باید برای مردمی کار کنم که خودشون هوای همو ندارن

و جای خودم هم اون مپقع خالی که بگم حسن، مردمو بی خیال کار ما باید اول برا خودمون ثمر داشته باشه، اگه خدا بخواد بهش برکت میده و از قبلش(به کسره قاف) اگه خوبی تو کارمون باشه، وسعتش میده

سادگی

  • ۲۰:۱۵

همین طور که داتم میرفتم صداش من رو متوجه خودش کرد

سلام پسرم

بفرمایید مادر

من پسرمو گم کردم نمی دونی کجاست

همین طور به او نگاه می کنم و با خودم می گویم... که یکدفعه ادامه میده هفته قبل مریز بودم نتونستم بیام الان هر چی می گردم پیدا نمی کنم


مزار پسر خواهرم هم همین جاست اونو پیدا کردم اما هر چی می گردم پسرمو پیدا نمی کنم.


مادر می دونی شماره مزارش چنده؟

من که سواد ندارم


حاج خانم می گردم برات پیدا می کنم اسمش چیه؟



وقتی پسرش رو پیدا کردم دیگه نشونی از خودش ندیدم 


این ماجرا امروز به یادم اومد، ظاهرا هوا خیلی داغ بود چرا که از هرمش گوشی ام نیاز تب کرده و کار نمی کرد. با این حال همین طور که قدم می زدم مادرانی را دیدم که همان سادگی در چهره شان نمایان بود و دست بر مزار پسران خود می کشیدند.

 با خودم زمزمه کردم سادگی از صفات مومنه

خیلی ساده پسرش را راهی کرد، و حالا دنبال اثر او می گردد

چظور میشه ساده بود، آیا شب قدر از ما فاکتوریل می گیرد؟

ارثیه مادری

  • ۰۱:۴۵

گفته بودند برادر شهیده نفرستش جبهه. منم می گفتم همین جا بهت نیاز داریم نمی خواد بری. گفت وقتی داداشم شهید شد، مادرم با دست خودش داداشمو با لباس سپاه تنش گذاشت تو قبر. من بالای قبر ایستاده بودم. مادرم همین‌طور که دست‌اش روی جنازه بود، گفت: «می‌ری جبهه شهید می‌شی برمی‌گردی یا جنگ تموم می‌شه برمی‌گردی. ما سید اشرفی هستیم. من چه طور پیش فاطمه زهرا(س) سربلند کنم؟ جوون دارم و نفرستم؟ روز قیامت چی جواب بدم؟ شرمنده‌ی فاطمه‌ی زهرا بمونم؟» آقای فرج پورا من چه شهید بشم و چه نشم، برای مادرم ماجرا این طوریه!

قرمز شده بود. صورت‌اش داغ بود. نفس عمیقی کشید و من که از تعجب، دهانم باز مانده بود، گفتم:

- الله اکبر! پس برو!

همان شب رفت و صبح فردا در گردان «یا رسول(ص)»، جنازه اش را آوردند.


پی نوشت:

سید بودن را به خاطر همین رسم هایش دوست دارم، رسمی که از حضرت مادر به ارث مانده است.


+

بارون توی این موقع سال ندیده بودم تا حالا

منبع: مشرق

سومین نفر

  • ۱۴:۲۲

دو نفر بودند 

شاید 50 سالگی شان را هم رد کرده  بودند
اولی چند ثانیه که ماند جای خود را به بعدی داد
بعد از دومی من بودم و آغوش باز ضریح

اولین بار بود و دلم می خواست ساعت ها ادامه پیدا می کرد اما من هم شدم سومین نفری که زود جایش را به بعدی داد تا آنچه را برای خودمان پسندیدیم هدیه به زائرانش کنیم

پی نوشت:
اگه بین البارونین :) -بین دو تا بارون- بری زیارت لحظه استجابتت دوبله حساب میشه؟

استجابت

  • ۱۸:۳۱

شاهد عقد بودم 

عاقد که شروع کرد بارون هم باریدن گرفت

یاد دعای اون روز دوشنبه افتادم که گفتم کاشکی پنج شنبه ای از شعبان زیر بارون با هم قدم بزنیم

درخواستی که در مشهد شد و استجابتش در قم رسید و خیر منها هم شد با نبات حرم حضرت معصومه


مکان مبارک و زمانی مبارک چه دعایی کنمت بهتر از این

کاش بیایی


پی نوشت:

داشتم خداحافظی می کردم یه نفر یه گل سرخ بهم هدیه داد

شما بودید چی برداشت می کردید

(عکسش از همون زاویه که گرفتم)


  • ۸۸

نانوایی

  • ۲۳:۴۰

 برای تحصیل رضای خدا یک روز باید راه رفت، روز دیگر باید جنگید و چه بسا که روز سوم باید نانوایی کرد. برای من هیچ تردیدی وجود ندارد که این نانوایی در محضر خدا بهای جنگیدن دارد.


پی نوشت:

نانوا بود چند سال بعد از شهادتش توی نانوایی خودش با خودم گفتم چه کار کنم شبیهش بشم، نون پختم نون زیر دستپخت خودمه


نعمت خدا

  • ۱۳:۳۴

«اگر من  فردا شهید شوم، تا آخر ماه بچه های من خانه ای در صنعاء ندارند که آنجا زندگی کنند و به همان جایی که از آن آمده اند بر خواهند گشت و این نعمت بزرگی از سوی خداست»


سخنرانی شهید صالح علی الصماد در روزهای اخیر و قبل از شهادت و این نعمتی از سوی خداست شاید معنای این جمله باشد، الفقر فخری، برای مسئولان زندگی در سطوح پایین جامعه افتخار و نعمتی از جانب خداست

نا امیدم مکن از دولت وصلت ای دوست

  • ۲۰:۳۰

لطف تو خوانده مرا ورنه خودت میدانی

بی سر و پا تر از این بی سر و پا نیست که نیست

با اشاره به سویم لب بگشودی که بیا

هیچ وقت روی لبان تو نیا نیست که نیست


مشهد باران

پی نوشت: روز تشییع مادر شهید عطایی، امام رئوف برای هزارمین بار به من فهموند که بهتر از او خبری بر فقرا نیست که نیست

مشهد امشب بارانیست

زیر باران باید رفت

زیر باید باید شهید شد



هر که از چشم بیفتاد، محلّش ندهند

  • ۰۹:۵۶
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به خاطر عشق

  • ۱۲:۱۰

از خواب با گریه بلند شد

توی اتوبوس نوایی پخش میشد که او را به جان زینب قسم میداد تا شهادتش را امضا کند

وقتی در دهلاویه مسحور عشق چمران، در گوشه ای خلوت کرد و ام ابیها را خطاب کرد به ناگاه پرچمی سفید منقش به نامش بر سرش کشیده شد


و خوب می دانست که همه اینها به خاطر عشق است

به قول شهید چمران:

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.


عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.


عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می کنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است.

سلام آقا(نهر خین)

  • ۱۶:۰۰

گفت آخه کی هر سال میره نهر خین تازه شما سال تحویل هم رفتید

خبر نداشد هنوز از نهر خین شهید میارن 

اون زمانی که آب رود، مثل سماور قل قل می کرد از بس که رسام ۲۳ میلیمتری توش میزدن و غواص ها دست آویزی جز یا مهدی نداشتن

بچه های ما هم میرن اونجا با شهدا زمزمه می کنن

سلام آقا فدای تو

باز دلمو آتیش زدی

گفتی یه روز جمعه میای اما هنوز نیومدی


پی نوشت: عکس ها طلبتون خصوصا شهدای امسال که توی معراج اند

اهواز(راهیان سفر عشق)

  • ۱۲:۰۰

درسته که خداحافظی خیلی سخت بود

درسته که همه وسایل از لپ تاپ و کتاب ها گرفته تا خلال دندون رو همونجا (مشهد) گذاشتم که حتما هفته بعد برگردم اما آفتاب اهواز که به تنت می خوره انگار زندگی تو رگ هات جریان پیدا می کنه

خدا رو شکر که اهواز رو آفرید

پی نوشت:

کاروان راهیان نور اهالی فضای مجازی وقتی با گرفتار شدنم از هم پاشید ناراحت شدم اما الان که می بینم هر کدوم با یه کاروان میرن حس می کنم تو همه کاروان ها تکثیر شدم

راهیان سفر عشق فراموش مباد

عالم از زمزمه ی حسن تو خاموش مباد



آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار

  • ۱۷:۵۱

وقتی دلت آماج سهام شیطان شده باشد و سر افکنده گوشه ای بنشینی و ندانی به او چه بگویی باز هم انگار دل از تو نمی کند

اصلا انتظار نداشتم که دقیقا زیر این بیت نشسته باشم

طمع کردم و دوباره خواسته ای قدیمی را بر زبان راندم

و او دوباره جواب داد و سارعوا الی ....

انگار که او مشتاق تر است تا من خودم را به آن خواسته برسانم! 

خدایا من و امامم را در رسیدن به خواسته مان سرعت ببخش...


سلطان محمود خر کیه!

  • ۲۳:۱۹

همیشه می گفت کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه

بار آخری که رفت سوریه خیلی اذیتش کردن و انگار باهاش چپ افتاده بودن

پرسیدم حالا که نمیذارن بری چیکار می کنی

گفت کار خوبه خدا درست کنه ....

خدا این قدر خوب کارشو درست کرد که توی همین سفر به لقای او رسید

امروز یه کاری رو که همه سنگ می نداختن خدا درست کرد یاد رضا افتادم

هدیه خوبی به یادگار گذاشت از خودش


تا مرز خاموشی۲

  • ۱۶:۵۸

...من هم تصمیم گرفتم مثل او راهی جبهه بشوم(ادامه از پست قبل)

توی منطقه وارد بیمارستانی شدم که رزمنده ۱۴، ۱۵ ساله ای خیلی بی تابی می کرد و مادرش رو صدا می کرد

به من گفتند نقش مادرشو بازی کن شاید آروم شه...

هر کاری از دستم بر می اوند انجام میدادم تا اینکه یه روز علی بهم گفت

مادر این کارا به نظرت ریا نیست؟

خیلی جا خوردم

گفتم چطور تو که میای می جنگی نمیگی ریاست اما برای من میگی ریا!

گفت اگه واقعا می خوای کاری کنی، برای مظلوم ترین ها و محروم ترین ها انجام بده

پرسیدم خب اینا که می گی کجان؟ آدرس بده

گفت یه سر به آسایشگاه ایمان بزن، موجی ها هم مظلومن هم محروم

گفتم تا کی

گفت تا مرز خاموشی

.

الان بیش از ۳۰ سال می گذرد و شمع وجود او گرما بخش این آسایشگاست، جایی که همه او را مادر صدا می کنند

برایش نقاشی می کشند و وقتی که می رود پشت سرش گریه می کنند


پی نوشت:

سلام بر روح الله که شیفتگانش عشق را برایمان ترجمه کردند

بعدا از پی پوشت:

ان ذکر الخیر کنتم اوله

امروز احساس کردم امام رضا میگه چرا اینقدر دیر اومدی، ممنونم که حواست به رفت آمدم هست و غبار فرش های حرمت را روزی شانه هایم کردی




تا مرز خاموشی۱

  • ۲۱:۳۰

سرم رو از سجده بر داشتم 

دیدم روبروم نشسته، دو تا دستش رو هم گذاشته زیر چونه اش و به من زل می زنه

سلام دادم و پرسیدم چی شد

گفت میشه دستتون رو بدید ببوسم

گفتم این منم که باید پای تو رو ببوسم

پرسید چرا مادر

گفتم به خاطر سلاحی که به دوش شماست  ما نماز می خونیم و قرآن در بینمون احیا شده

ادامه در پست بعد...


پی نوشت:

داریم چنین مکالمه مادر و فرزندی ای...؟


سلام بابا

  • ۲۲:۳۰

+سلام بابا

سلام دخترم

+ الان پیش عمه امام رضایی

اره بابا

+ عمه کوچیکه یا عمه بزرگه

همونی که هم سن خودته عزیزم...


پی نوشت:

🏴اگر عباس ماه هاشمین است

هنرجوی امیر المومنین است🥀


🏴اگر اسطوره ی فخر و ادب شد

چو مامش حضرت ام البنین است🥀

دعا کردی؟

  • ۰۹:۰۹

توی حرم حضرت زینب نشسته بودیم بهش گفتم یادته بابات گفت براش چه دعایی کنی

گفت آره

گفتم خب دعا نمیکنی

گفت خدایا بابام شهید شه

گفتم بابات شهید شد

گفت الان شهید شد

گفتم آره

گفت نمیشد دو سه روز دیگه شهید بشه تا یه بار دیگه ببینمش

چیزی نگفتم

خودش ادامه داد

حالافهمیدم چرا بابام پرچم حضرت رقیه رو داد من به جاش ببرم هیئت

و سربندی هم که توی سوریه به پیشانی می بست به من داد


+

گفت و گوی همسر شهید با پسر حدودا هشت نه ساله اش



فوری/ آخوندی عزل شد!

  • ۱۷:۰۰



در پی حادثه سقوط هواپیمای مسافربری تهران-یاسوج و با توجه به حوادث و مشکلات متعدد در حوزه وزارت راه (حادثه قطار، نفتکش و...) دکتر روحانی رییس جمهور محترم در پیامی فوری ضمن عذرخواهی از ملت شریف ایران، عباس آخوندی را از وزارت راه و شهرسازی عزل کرد. 

وی در ادامه از سایر وزرا و مدیران اجرایی دولت خواست بجای حاشیه سازی به فکر رفع مشکلات و دغدغه های مردم باشند...

📌خداییش باورتون شد؟!


پی نوشت:

پیام وارده

کار از تاثر گذشته

فرهنگ اتوبوس نشینی

  • ۱۲:۳۸


برای سوار شدن به اتوبوس توی شهر ما باید کرایه بدی و بعد دنبالش بدوی،

یادمه یه بار پسری که کرایه داده بود و دستش به میله بود نتونست خودشو بالا بکشه و سرش رفت زیر چرخ

اما امروز اتوبوس ها وقتی تو ایستگاه اول صندلیشون پر شد تا مقصد دیگه کسی رو سوار نکردن

اصلا هم به این دلیل نبود که دارن مجانی و برای ۲۲ بهمن می برن

بلکه صرفا فرهنگ سوار کردن مسافر پیدا کردن

  • ۱۱۰

در مسیر مردها...

  • ۲۲:۱۸

(دستم مجروح شده بود. گفته بودند چیزی نخورید و آماده باشید تا به اتاق عمل بریم) بچه‌ها ساندویچ شاورما خریدند که غذاى سورى خیلى لذیذى است. ما هم یک شکم سیر شاورما خوردیم. موقع رفتنم به اتاق عمل، دکتر پرسید: "چیزى خوردى؟" من کمى عربى متوجه مى‌شدم و گفتم: "آره، نیم‌ساعت قبل چیزى خوردم." دکتر گفت: "او را بیهوش نکنید." سه‌چهارتا آمپول زدند و دستم کاملاً کرخت شد. دِریل آوردند و کارشان را شروع کردند.

🔸یک پارچه گرفتند جلوى صورتم و گفتند: "نگاه نکنید." گفتم: "خیالى نیست"، اما کلّه کِشَک مى‌کردم تا ببینم وقتى مریض‌ها بیهوش هستند، چه بلاهایى سر آنها مى‌آید. دیدم دریل را طرف انگشت شستم آورد. چون مى‌خواست پین کار بگذارد، استخوان بالاى شستم را قدرى سوراخ کرد. استخوان مچم را هم سوراخ کرد و یک پین پانزده سانتى به دستم به عنوان آتل بست.

🔺بعد هم انگار که بخواهند کورس بگذارند و رکورد بشکنند، مدام به ساعت نگاه مى‌کردند. حدود سه ساعت طول کشید. وقتى عمل تمام شد، یکى از دکترها گفت: "این عمل شما پنج‌ساعته بود، اما من سه‌ساعته براى شما انجام دادم." بعد هم بخیه درب و داغانى زد. چون گوشت کم آورده بود، جاى خالى انگشتم را با گاز استریل پر کرد و گفت: "بروید تمام است."



🔻بعد هم بخیه درب‌وداغانى زد. چون گوشت کم آورده بود، جاى خالى انگشتم را با گاز استریل پر کرد و گفت: "بروید تمام است."

🔸براى من وحشتناک و جالب بود. وحشتناک براى اینکه یکى از دکترها سیگار مى‌کشید و در حالى که از بیرون هم صداى تیراندازى مى ‌آمد، یکى دیگر از دکترها خیلى خونسرد با دریل کار مى‌کرد و چنین بلایى سرانگشتم مى‌آورد و جالب از این جهت که یکى از پزشک‌ها مسیحى، یکى سنّى و سومى هم شیعه بود.

🔺فرداى آن روز سیدابراهیم و تعدادى از بچه‌ها را مرخص کردند، اما به من گفتند باید تا سه روز دیگر اینجا باشید. به سیدابراهیم گفتم: "من را اینجا تنها نگذارید. من در غربتِ اینجا سکته مى‌کنم. مرا هم با خودتان ببرید."....


در مسیر مردها، صف کشیده درد ها

زخم ها نفس نفس، دردها سبو سبو


✍️ برگرفته از کتاب: 

"#ابوعلى_کجاست؟"؛ شهید مرتضى عطایى صفحه ١٠٣

پسره هست؟!

  • ۰۹:۴۷

تحت تعقیب بود ، او را در یکی از خیابان های تهران دیدم که به تنهایی و با کمال خونسردی در حرکت بود. سلام کردم و گفتم: عکس شما در روزنامه مناشر شده و همه شما را می شناسند.

.

🔸گفت: مامورین باور نمیکنند کسی که تحت تعقیب است در خیابان ها و معابر عمومی ظاهر شود.

همین طور که مشغول راه رفتن در آن خیابان بودیم ، به یک سینما رسیدیم. عکس زن نیمه برهنه ای که بازیگر فیلم بود در تابلویی بزرگ جهت تبلیغ فیلم جلوی سینما دیده میشد.

.

🔸نواب صفوی از دیدن آن عکس بسیار عصبانی شد و در همان حال وارد مغازه ای شد ، سلام کرد و گفت: اجازه میدهید تلفن کنم؟ صاحب مغازه که گویا نواب را میشناخت به او اجازه داد.

.

🔸نواب شماره ای را گرفت و با کمال عصبانیت گفت: *پسره هست؟* من تعجب کردم که *پسره* کیست. نگو مقصودش شاه است و شماره دربار را گرفته است.

.

🔸صدای ضعیف ولی خشن شنیدم که می گفت: پسره کیه؟ نواب گفت : * محمدرضا را میگم* همان کسی که بهش میگین شاه!

همان صدا با خشونت و تندی بیشتر گفت: شما کی هستید؟ گفت: من نواب صفوی هستم.

.

🔸صدای آنطرف آرام شد (شاید از خوف) گفت: اعلیحضرت تشریف ندارن. نواب گفت: به او بگو این فیلم ( که اسمش را جلوی سینما خوانده بود) اگر تعطیل نشود هرچه دیدید از چشم خودتان خواهید دید. و سپس گوشی را گذاشت.

.

🔸فردا روزنامه ها نوشتند فلان فیلم به دستور دولت تعطیل شد و چون علت را نمیدانستند بعضی روزنامه ها هم از دولت انتقاد کردند.



آشپزی

  • ۰۹:۵۴

پیامک وارده:

از اول هفته به کسی احتیاج داریم که آشپزیش خوب باشه

در حالی که دولت تازه یادش افتاده برای زلزله زده ها کمپ بزنه، گروه های خودجوش مردمی ساخت خونه ها رو شروع کردن

و هزار تومن هزار تومن جمع کردن

پی نوشت: 

همچنان که مشغول بازی سیاسی هستیم! سازندگی را فراموش نکنیم، خصوصا در سر پل ذهاب

بر روی انگشتش چسان زیباست انگشتر

  • ۰۲:۴۲

... گفت: «چند شب پیش خواب دیدم از دستت داره نوری بلند میشه. یقین دارم دستت مجروح شدی.». بعد تو بغض کردی و گفتی:«مجروح نشدم، چند روزی هست که انگشتر هدیه آقا دستم کردم.» و بچه ها بغض کردن و بعضی گریه کردن و هیچ دوربینی نبود اون لحظه رو فیلم بگیره... (متن کامل)


اسم زینبیون رو شنیده بودم و از مظلومیتشون می دونستم اما خب شهادت ده یازده نفر از اونها توی اربعین حسینی ذهنم رو بیشتر به سمت اونها پرواز داد

مدتی قبل تصاویر برخی از شهدا بدون ذکر نام منتشر شده بود اما اینبار قضیه فرق می کرد

بخشی از اسم همه این شهدا حسین بود


خاطره انگشتر که توی وبلاگ مهدی یاوران منتشر شده درباره ذوالفقار یا همون علیرضا جیلانه که وقتی برخی از رفقاش توی کرمانشاه مشغول امداد رسانی به زلزله زده ها بودند خبر شهید شدنش دلشون رو لرزوند

یادمه یکی از رفقاش می گفت اینجا مشکلات زیاد اما دل ما مثل کوه های بازی دراز محکمه و تا می تونیم خدمت می کنیم 

اما بعد از خبر شهادتش انگار دلی نبود که استوار بودنش رو انتظار بکشیم...

کوسه ی ریش پهن

  • ۱۷:۰۱

سؤال 419: آیا کسی که در اثر بررسی و تحقیق، حق را در مسیحیت یافت، کافر است؟

جواب: کافر نیست، مستضعف است خداوند می فرماید:

الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدن لا یستطیعون حیله و لا یهتدون سبیلا(558)

مگر مردان و زنان و کودکان فرودستی که چاره جویی نتوانند و راهی نیابند.

سؤال 420: برخی می گویند مطلب فوق کوسه ی ریش پهن و تناقض است.(559)

جواب: این شخص وارونه فهمیده و کوسه ی ریش پهن می بیند، ولی قرآن را منکر نیست. مقصودش آن است که حق را تثبیت کند، هر چه وارونه فهمیده باشد؛ تنها در صورتی که حق را بفهمد و آن را انکار کند، کافر است.

حال سوال اینجاست

کوسه ریش پهن چیه؟

همسایه

  • ۱۸:۴۴

زنگ آیفون خورد

پرسیدم کیه

گفت ببخشید داشتم آیفون رو تمیز می کردم دستم خورد

بابا همسایه خوب

دمت گرم :)

هذه فلسطین

  • ۱۹:۵۳

ایها المارون فوق احلامنا

#هذه_فلسطیننا


ای کسانی که از رویاهای ما گذر می کنید

این فلسطین ماست

در معیت هیچ کس

  • ۰۳:۰۱

با یکی از دوستان قرار گذاشتیم بریم عیادت مادر شهید

از اون اصرار که دو نفره زشته و باید جمع بشیم و از من انکار 

بالاخره راضی شدم و شدیم چهار نفر

روز رفتن قرار عقب افتاد. وقتی بالاخره راهی شدیم توی مسیر گفت اون دو نفر که نیومدن من هم که پایه همه برنامه های رفقا هستم، در اصل خودت تنها داری میری

گفتم اشتباه می کنی، از قضا من هم پایه دوستان هستم الان هیچ کس داره تشریفش رو می بره

خلاصه در معیت هیچ کس رفتیم خونه مادریِ شهید پرویز کیان پور

پرویز کیان پور سال ۶۷ اسیر کومله شد، اون موقع گفته بودن اگه پول بدین آزادش می کنیم-که دوستان لطف کردن و پول  رو ندادن، البته برای اون یکی که آشنای دولتی داشت پول دادن، اما برای پرویز که فرمانده بود ولی پارتی جز خدا نداشت پول ندادن

گرماگرم زورزدن برای قطع نامه هم بود دیگه کی به این چیزها فکر می کرد. هیچ کس

هیچ کس به جز مادرش که امروز درحالی که حال خوبی نداره و یه روز در میان دیالیز میشه میگه: کاش قبل مرگم استخونشو لااقل بو می کشیدم


پی نوشت:

ندارد

گرزه

  • ۱۳:۱۵

آخرین باری که یه گرزه هفت خان رو گذرونده بود و وارد خانه ما شده بود به بیست سال پیش بر می گشت

امروز که دوباره سر و کله اش پیدا شد یاد یکی از پست های همین بلاگ افتادم


*

وارد خانه شد، پوتین و جورابش رو که در آورد مادرش با تعجب گفت اسماعیل پس انگشتت کو؟

جا قحط بود باید انگشتت رو می زدن

- نه مامان کار خودیه! اردوگاه ما یه سری موش داره که بچه ها رو از محبتش بی نصیب نمیذاره

  لپ یکی از بچه ها، گوش یکی دیگه و این بار هم انگشت شست پای من رو وقتی خواب بودیم ترتیبش رو دادن!

اسماعیل فردا دوباره پوتین هاش رو پوشید که بره دید مادرش با چند تا گونی اومد

- اینا چیه مامان

- 17 تا گربه گرفتم گداشتم تو گونی با خودت ببر اونجا آزاد کن

گربه ها رو برداشت و با خودش برد

ننه اسماعیل اما کنجکاو بود این موش های پهلوون رو ببینه که چطور لقمه چرب گربه ها میشن

روز بعد رفت پیش پسرش توی اردوگاه

- اسماعیل

- بله مامان

- گربه هایی که دیروز بهت دادم کو؟ نمی بینمشون

- همشون رو گرزه (موش) خورد!

*

پی نوشت: ندارد :)

رفتن...

  • ۱۴:۵۸

زنگ زد گفت من رو می شناسید

کمی فکر کردم گفتم خانم فلانی

گفت بله، توی فلان روستا شما هم بودید که مهمان آن خانواده زلزله زده بودیم؟ همان پیرزنی که نوه اش رو از دست داده بود

گفتم آره

گفت فوت کرد!

شاید نود سال خم به ابرو نیاورده بود در روستایی توی دل کوه زندگی می کرد و محور خانواده اش بود

آخرین تصویری که ازش یاده این بود که نوه اش می ترسید توی چادر بخوابه و می اومد پیش اون تا احساس امنیت کنه

نمی دونم قبل از رفتن چه افکاری از ذهنش خطور می کرد و مشتاق دیدن چه کسانی بود اما حتما رفتن او داغی بیشتر از آوار خانه، برای خانواده اش بود


ببینید


پی  نوشت:

توی این مدت هیچکس اشکم رو در نیاورده بود، (به قول رفیقم ما مثل کوه های بازی دراز مقاومیم!) به جز همین خانم که دلسوزی او برای کمک به دیگران اشکم رو در آورد

خوبی

  • ۰۰:۳۱

بعضی آدم ها خیلی خوبن

تفسیر حرف های نگفته تو ان

داغی بر دل نبود که آنها به فکر مرهمش نباشند

شاید حضور آنها بود که باعث شد از غم مردمان غرب کشور دنبال راهی جز گریه باشم

این جور آدم ها نه اینکه کار و رفتارشون خوبه، نه! اینها خود خوبی اند

پی نوشت:

خداوندا توفیق زیارتشان را روزی ام کن


بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

  • ۲۳:۳۸

امروز کمی فرصت شد پیام هام رو نگاه کنم

فرستاده:
همین الان تو روضه همراه با زلزله البته ریشترش زیاد نیست


ترکیب جالبی بود توی مجلس روضه و زلزله بیاد

میشه چیزی شبیه سخن فاضل نظری:


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل #زلزله هاست


نماز!

  • ۱۵:۳۲

بالاخر بعد از 50 ، 60 روز نمازهای شکسته مون کامل شد

شما هم امتحان کنین پشیمون نمیشین  :)

چادر نیم بند

  • ۱۴:۴۱

فکر کنم بعد از این بارون همان چادر نیم بند هم به فنا رفت

درد دل های تلخ هلال احمر تا قبل از بارون با دل خوش کردن به از این به بعد... قابل تحمل تر بود 

کاش کسی صدای ما رو میشنید به گزارشاتشان هم کمک می کرد!

گر نگه دار من آنست...

  • ۱۳:۰۱

از اینکه هر جا پا میذاریم میلرزه که بگذریم

توی رفت و آمد بین کرمانشاه و سر پل دیدیم یه ماشین کنار جاده است همه بدنه اش هم ضربه خورده

گفتیم حتما سه چهار دور معلق زده

پیاده شدیم ببینیم کسی توشه یا نه

که یکی با لباس هلال احمر اومد بیرون

از قضای روزگار سه نفر بودن و ماشین یازده دور چر خیده و چند متر اون ور تر افتاده اما یه خط هم بر نداشتن

یاد صحبت دیروز افتادم که هر چی هم بجنبیم اگه قرار باشه بریم میریم

خدا این بندگان خدومشو ویژه حفظ کرد که تشر به ما بزنه خدمت کنین باقیش با من

۱ ۲ ۳
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 100+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan