دعا کردی؟

  • ۰۹:۰۹

توی حرم حضرت زینب نشسته بودیم بهش گفتم یادته بابات گفت براش چه دعایی کنی

گفت آره

گفتم خب دعا نمیکنی

گفت خدایا بابام شهید شه

گفتم بابات شهید شد

گفت الان شهید شد

گفتم آره

گفت نمیشد دو سه روز دیگه شهید بشه تا یه بار دیگه ببینمش

چیزی نگفتم

خودش ادامه داد

حالافهمیدم چرا بابام پرچم حضرت رقیه رو داد من به جاش ببرم هیئت

و سربندی هم که توی سوریه به پیشانی می بست به من داد


+

گفت و گوی همسر شهید با پسر حدودا هشت نه ساله اش



جناب دچار
...
چیه؟
جناب دچار
تحت تاثیر قرار گرفتم! :)
معلوم نیست؟
نه
جناب دچار
نه و ...
خب بهت نمیاد!
من حقیقتش خیلی خوشم اومد
جناب دچار
از چی خوشت اومد؟
اینکه پسرت بگه چرا نموند تا یه بار دیگه ببینیمش؟ :)
از نوع انتقال خبر
و اینکه این مطلب چقدر براشون پذیرفته شده و خواستنی بود
و پسره خیلی راحت برای باباش دعای شهادت می کنه و می فهمه باباش سربند رو گذاشته تا راهشو ادامه بده
یک مسلمان
...
بله؟
یک مسلمان
تحت تاثیر قرار گرفتم
برخی آدم ها خیلی عجیبند
یک مسلمان
قالب تون هم خیلی زیباست
ممنون
طراح قالب وبلاگ عرفان هستند(البته رنگشو عوض کردم)
رضوی ..
هضمش خیلی سخته برام
برای من خیلی شیرین بود
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 100+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan