تا مرز خاموشی۲

  • ۱۶:۵۸

...من هم تصمیم گرفتم مثل او راهی جبهه بشوم(ادامه از پست قبل)

توی منطقه وارد بیمارستانی شدم که رزمنده ۱۴، ۱۵ ساله ای خیلی بی تابی می کرد و مادرش رو صدا می کرد

به من گفتند نقش مادرشو بازی کن شاید آروم شه...

هر کاری از دستم بر می اوند انجام میدادم تا اینکه یه روز علی بهم گفت

مادر این کارا به نظرت ریا نیست؟

خیلی جا خوردم

گفتم چطور تو که میای می جنگی نمیگی ریاست اما برای من میگی ریا!

گفت اگه واقعا می خوای کاری کنی، برای مظلوم ترین ها و محروم ترین ها انجام بده

پرسیدم خب اینا که می گی کجان؟ آدرس بده

گفت یه سر به آسایشگاه ایمان بزن، موجی ها هم مظلومن هم محروم

گفتم تا کی

گفت تا مرز خاموشی

.

الان بیش از ۳۰ سال می گذرد و شمع وجود او گرما بخش این آسایشگاست، جایی که همه او را مادر صدا می کنند

برایش نقاشی می کشند و وقتی که می رود پشت سرش گریه می کنند


پی نوشت:

سلام بر روح الله که شیفتگانش عشق را برایمان ترجمه کردند

بعدا از پی پوشت:

ان ذکر الخیر کنتم اوله

امروز احساس کردم امام رضا میگه چرا اینقدر دیر اومدی، ممنونم که حواست به رفت آمدم هست و غبار فرش های حرمت را روزی شانه هایم کردی




قالب رضا
داستان جالبی بود،
زیارتتون هم قبول باشه
مارو هم دعا کن :)
شسلام
شنیدن از زبان خودش لذت دیگه ای داشت
ممنون دعا به دعا
شاخه سیب
خوش به حالش و حالتون
سلام
سلام
بیشتر خوش به حال شما و مخاطبان که دعا مفتی گیرشون اومد:)
رضوی ..
سپاس آنکه به عالم ابالجوادم داد
سپس گدا شدن در خانزاد یادم داد


.
پستتون بسیارعالی بود،التماس دعا
ممنون
ان شاالله خونه تکونی سال جدید رو توی خونه خودتون انجام بدید، محتاجیم به دعا
رزمنده ..
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

یادمه یه بار یه گزارشی تو اخبار نشون می داد از یه خانمی که هر هفته تو بهشت زهرا، سر مزار یه شهید، آش می پخت و پخش می کرد...
همه هم فکر می کردند که ایشون مادر شهیده...اما واقعیت این بود که نسبتی با شهید نداشت....
وقتی ازش پرسیدند گفت یه بار دچار افسردگی بودم ...یه نفر گفت برو بهشت زهرا خوب میشی...
وقتی اومدم دیدم مادر این شهید سر مزار پسرش داره آش می پزه...اومدم و آش خوردم و چون کاری نداشتم، همین طوری نشستم...کم کم سر صحبت باز شد و این صحبت ها منجر به دوستی من و اون مادر شهید شد..
طوری بود که منم هر هفته می رفتم و کمک ایشون آش می پختم...
دیگه از افسردگی و اینها هم خبری نبود...
تا اینکه ایشون یه بار گفت قول بده بعد از من پسرمو تنها نذاری و این آش پختن هفتگی را تو انجام بدی...
منم قول دادم و الان سالیان ساله که این کار را انجام میدم...

دارم فکر می کنم چه زن هائی که خواهر و مادر بودند و هستند برای این ملت...و چه مردانی که برادری و پدی کردند و می کنند برای این ملت...


ان شاء الله قدر دان باشیم این تلاش ها را صلوات...



عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
سلام
جالب بود
وقت بذار بریم یه کاسه آش بخوریم حال ما هم خوب بشه
رزمنده ..
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها و آلها با تاخیر بر شما مبارک

ما مخلصیم برادر...
آش مفتی بدن که ما پایه ایم(لبخند)

عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
سلام
بر شما هم مبارک
(تا الان که نصیب ما نشده)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 100+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan