ارثیه مادری

  • ۰۱:۴۵

گفته بودند برادر شهیده نفرستش جبهه. منم می گفتم همین جا بهت نیاز داریم نمی خواد بری. گفت وقتی داداشم شهید شد، مادرم با دست خودش داداشمو با لباس سپاه تنش گذاشت تو قبر. من بالای قبر ایستاده بودم. مادرم همین‌طور که دست‌اش روی جنازه بود، گفت: «می‌ری جبهه شهید می‌شی برمی‌گردی یا جنگ تموم می‌شه برمی‌گردی. ما سید اشرفی هستیم. من چه طور پیش فاطمه زهرا(س) سربلند کنم؟ جوون دارم و نفرستم؟ روز قیامت چی جواب بدم؟ شرمنده‌ی فاطمه‌ی زهرا بمونم؟» آقای فرج پورا من چه شهید بشم و چه نشم، برای مادرم ماجرا این طوریه!

قرمز شده بود. صورت‌اش داغ بود. نفس عمیقی کشید و من که از تعجب، دهانم باز مانده بود، گفتم:

- الله اکبر! پس برو!

همان شب رفت و صبح فردا در گردان «یا رسول(ص)»، جنازه اش را آوردند.


پی نوشت:

سید بودن را به خاطر همین رسم هایش دوست دارم، رسمی که از حضرت مادر به ارث مانده است.


+

بارون توی این موقع سال ندیده بودم تا حالا

منبع: مشرق

سید سعید
سیادت قسمت خودت که نشد ان شالله همسر سید بگیری :))
البته بعد مرگم معلوم میشه واقعا سید بودم یا نه
آیت الله مدنی بود یا یکی دیگه از علما نمی دونم، که دو تا آرزو در قالب سوال داشت امام علی اومد تو خوابش جوابشو داد
اونطوری هم نشدیم
جناب دچار
پس سلام سید
علیک سلام سید :))
منتظر ....
عجب مادری، عجب شیرزنی 
همچین مادری میتونه دوتا پسر شهید تربیت کنه
التماس دعا 

خدا امثالشون رو زیاد کنه
و ما رو از مجالست با این آدما محروم نکنه
.. مَروه ..
عنوان و متن من رو یاد این شعر انداخت:
توی رگهام طلای سرخی هست
قرضیه که از فاطمه دارم
تا آخرین قطره بدم بازم
زندگیمو بهش بدهکارم...

خوبه یه وقت بذارمش وب
آره ان شا الله بدهی مون رو نداده از دنیا نریم
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 100+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan