گفت باید بنویسی
گفتم نه قلمش را دارم نه علاقهاش را
ندایی درونم گفت «و نه جوابی برای خدا»
و راهم به خونه مادری باز شد
خونه مادری یعنی؛
چادر
دو تیکه آجر!
کمی خورد و خوراک و خرما و گلابدان و عکس شهیدش . . . ،

گفت باید بنویسی
گفتم نه قلمش را دارم نه علاقهاش را
ندایی درونم گفت «و نه جوابی برای خدا»
و راهم به خونه مادری باز شد
خونه مادری یعنی؛
چادر
دو تیکه آجر!
کمی خورد و خوراک و خرما و گلابدان و عکس شهیدش . . . ،

سلام چه جالب که کامنت جواب میدید ولی نمی نویسید...