یالله تعال

  • ۱۱:۴۱

سه بار به خوابش رفت و گفت بیا پیش خودم ببین درد هم نداره، سر من رو هم بریدن درد نداشت

*

زندان بود، توی خواب بهش گفت چرا برای دفاع از حرم من نمیای. بیدار که شد شاکی رضایت داده بود و آزاد شد و راهی دمشق شد.

*

همسرش اجازه نمیداد بره، خیلی ناراحت بود، شب عمه سادات به خواب همسرش رفت و گفت چرا نمیذاری سرباز ما بیاد؟

*

می ترسید به او قوت قلب دادند، در بند بود آزادش کردند، دنیا به پایش پیچیده بود، خلاصش کردند

وقتی کسی را دوست داشته باشند موی پیشانی اش را هم که شده می گیرند و به سمت خود می برند

نمی دانم چه رازی در این بین نهفته است اما انگار همجنس با حر و زهیر و عبدالله چیزهایی که از چشم ما پنهان است برای آنها خیلی مهم است که اگر نبود به آن پیرمرد قد خمیده نمی گفت تعال... یالله تعال

کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 100+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan