دعا کردی؟

  • ۰۹:۰۹

توی حرم حضرت زینب نشسته بودیم بهش گفتم یادته بابات گفت براش چه دعایی کنی

گفت آره

گفتم خب دعا نمیکنی

گفت خدایا بابام شهید شه

گفتم بابات شهید شد

گفت الان شهید شد

گفتم آره

گفت نمیشد دو سه روز دیگه شهید بشه تا یه بار دیگه ببینمش

چیزی نگفتم

خودش ادامه داد

حالافهمیدم چرا بابام پرچم حضرت رقیه رو داد من به جاش ببرم هیئت

و سربندی هم که توی سوریه به پیشانی می بست به من داد


+

گفت و گوی همسر شهید با پسر حدودا هشت نه ساله اش



فوری/ آخوندی عزل شد!

  • ۱۷:۰۰



در پی حادثه سقوط هواپیمای مسافربری تهران-یاسوج و با توجه به حوادث و مشکلات متعدد در حوزه وزارت راه (حادثه قطار، نفتکش و...) دکتر روحانی رییس جمهور محترم در پیامی فوری ضمن عذرخواهی از ملت شریف ایران، عباس آخوندی را از وزارت راه و شهرسازی عزل کرد. 

وی در ادامه از سایر وزرا و مدیران اجرایی دولت خواست بجای حاشیه سازی به فکر رفع مشکلات و دغدغه های مردم باشند...

📌خداییش باورتون شد؟!


پی نوشت:

پیام وارده

کار از تاثر گذشته

فرهنگ اتوبوس نشینی

  • ۱۲:۳۸


برای سوار شدن به اتوبوس توی شهر ما باید کرایه بدی و بعد دنبالش بدوی،

یادمه یه بار پسری که کرایه داده بود و دستش به میله بود نتونست خودشو بالا بکشه و سرش رفت زیر چرخ

اما امروز اتوبوس ها وقتی تو ایستگاه اول صندلیشون پر شد تا مقصد دیگه کسی رو سوار نکردن

اصلا هم به این دلیل نبود که دارن مجانی و برای ۲۲ بهمن می برن

بلکه صرفا فرهنگ سوار کردن مسافر پیدا کردن

  • ۵۷

در مسیر مردها...

  • ۲۲:۱۸

(دستم مجروح شده بود. گفته بودند چیزی نخورید و آماده باشید تا به اتاق عمل بریم) بچه‌ها ساندویچ شاورما خریدند که غذاى سورى خیلى لذیذى است. ما هم یک شکم سیر شاورما خوردیم. موقع رفتنم به اتاق عمل، دکتر پرسید: "چیزى خوردى؟" من کمى عربى متوجه مى‌شدم و گفتم: "آره، نیم‌ساعت قبل چیزى خوردم." دکتر گفت: "او را بیهوش نکنید." سه‌چهارتا آمپول زدند و دستم کاملاً کرخت شد. دِریل آوردند و کارشان را شروع کردند.

🔸یک پارچه گرفتند جلوى صورتم و گفتند: "نگاه نکنید." گفتم: "خیالى نیست"، اما کلّه کِشَک مى‌کردم تا ببینم وقتى مریض‌ها بیهوش هستند، چه بلاهایى سر آنها مى‌آید. دیدم دریل را طرف انگشت شستم آورد. چون مى‌خواست پین کار بگذارد، استخوان بالاى شستم را قدرى سوراخ کرد. استخوان مچم را هم سوراخ کرد و یک پین پانزده سانتى به دستم به عنوان آتل بست.

🔺بعد هم انگار که بخواهند کورس بگذارند و رکورد بشکنند، مدام به ساعت نگاه مى‌کردند. حدود سه ساعت طول کشید. وقتى عمل تمام شد، یکى از دکترها گفت: "این عمل شما پنج‌ساعته بود، اما من سه‌ساعته براى شما انجام دادم." بعد هم بخیه درب و داغانى زد. چون گوشت کم آورده بود، جاى خالى انگشتم را با گاز استریل پر کرد و گفت: "بروید تمام است."



🔻بعد هم بخیه درب‌وداغانى زد. چون گوشت کم آورده بود، جاى خالى انگشتم را با گاز استریل پر کرد و گفت: "بروید تمام است."

🔸براى من وحشتناک و جالب بود. وحشتناک براى اینکه یکى از دکترها سیگار مى‌کشید و در حالى که از بیرون هم صداى تیراندازى مى ‌آمد، یکى دیگر از دکترها خیلى خونسرد با دریل کار مى‌کرد و چنین بلایى سرانگشتم مى‌آورد و جالب از این جهت که یکى از پزشک‌ها مسیحى، یکى سنّى و سومى هم شیعه بود.

🔺فرداى آن روز سیدابراهیم و تعدادى از بچه‌ها را مرخص کردند، اما به من گفتند باید تا سه روز دیگر اینجا باشید. به سیدابراهیم گفتم: "من را اینجا تنها نگذارید. من در غربتِ اینجا سکته مى‌کنم. مرا هم با خودتان ببرید."....


در مسیر مردها، صف کشیده درد ها

زخم ها نفس نفس، دردها سبو سبو


✍️ برگرفته از کتاب: 

"#ابوعلى_کجاست؟"؛ شهید مرتضى عطایى صفحه ١٠٣

پسره هست؟!

  • ۰۹:۴۷

تحت تعقیب بود ، او را در یکی از خیابان های تهران دیدم که به تنهایی و با کمال خونسردی در حرکت بود. سلام کردم و گفتم: عکس شما در روزنامه مناشر شده و همه شما را می شناسند.

.

🔸گفت: مامورین باور نمیکنند کسی که تحت تعقیب است در خیابان ها و معابر عمومی ظاهر شود.

همین طور که مشغول راه رفتن در آن خیابان بودیم ، به یک سینما رسیدیم. عکس زن نیمه برهنه ای که بازیگر فیلم بود در تابلویی بزرگ جهت تبلیغ فیلم جلوی سینما دیده میشد.

.

🔸نواب صفوی از دیدن آن عکس بسیار عصبانی شد و در همان حال وارد مغازه ای شد ، سلام کرد و گفت: اجازه میدهید تلفن کنم؟ صاحب مغازه که گویا نواب را میشناخت به او اجازه داد.

.

🔸نواب شماره ای را گرفت و با کمال عصبانیت گفت: *پسره هست؟* من تعجب کردم که *پسره* کیست. نگو مقصودش شاه است و شماره دربار را گرفته است.

.

🔸صدای ضعیف ولی خشن شنیدم که می گفت: پسره کیه؟ نواب گفت : * محمدرضا را میگم* همان کسی که بهش میگین شاه!

همان صدا با خشونت و تندی بیشتر گفت: شما کی هستید؟ گفت: من نواب صفوی هستم.

.

🔸صدای آنطرف آرام شد (شاید از خوف) گفت: اعلیحضرت تشریف ندارن. نواب گفت: به او بگو این فیلم ( که اسمش را جلوی سینما خوانده بود) اگر تعطیل نشود هرچه دیدید از چشم خودتان خواهید دید. و سپس گوشی را گذاشت.

.

🔸فردا روزنامه ها نوشتند فلان فیلم به دستور دولت تعطیل شد و چون علت را نمیدانستند بعضی روزنامه ها هم از دولت انتقاد کردند.



۱ ۲
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 400+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan