سنسیز اولورم اینان اینان

  • ۱۹:۴۵

خوب می دانی که چه مسیری را پشت سر گذاشته ام

درباره همه اش بارها با تو صحبت کرده ام

برخی از آنها تو را غمگین کرد البته خوب که فکر می کنم بیشتر آن لحظات انچه که می خواستی نبود

دوست داشتی من را مدام  در کنار خودت ببینی اما همراه خوبی برایت نبودم

راستش را بخواهی چیزی برای نوشتن ندارم و قلمم شاید نظرت را جلب نکند

فقط این را بدان که با تمام وجود دوستت دارم

و باور کن که بدون تو می میرم


پ.ن

دو روز پیش روزه جهانی نامه نویسی بود

مهربانم

  • ۲۳:۰۷

مهربانم 

عالم از توست

غریبانه چرا می گردی

پ.ن:

مدتیه وقتی با کسی موقع حرف زدن راحتم ازش می پرسم اگه الان ندایی آمد الا یا اهل العالم انا المهدی

خودتو چطور مکه می رسونی

با این فرض که رفتن به اونجا مثل سوریه باشه

سخت سخت سخت

همه یا منتظر بلیط هواپیما بودن یا خبری از گشوده شدن راه «طی الارض»

البته برخی هم تصمیم داشتن کوچه رو آذین ببندن و خوشحال باشن که بالاخره آن وعده حق فرا رسید

احساس می کنم دیگه بلد نیستم منطقی فکر کنم...


هدیه

  • ۱۵:۰۴

یک سال و نیم براش وقت گذاشتم

حدود ۵۰ صفحه شده بود و احساس رضایت می کردم

دخترم ترم دوی پزشکی درس می‌خونه وقتی از دانشگاه اومد جزوه رو بهش دادم و گفتم این هدیه من به توئه فکر می‌کردم خیلی غافلگیر بشه

بهش گفتم تمام قرآن رو با ترکیب تشابهات و مدخل‌ها و مراجعه به تفسیرهای مختلف تو ۵۰ صفحه خلاصه کردم که با خوندنش ماهیت کلی کتاب‌الله دستت بیاد و اگه دنبال موضوعی بودی راحت‌تر بهش دست پیدا کنی

خندید و تشکر کرد و روی من رو بوسید و گفت اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی

گفتم بگو

گفت الان یه سایتایی هست که اینکار رو توی زمان کم انجام میده 

رفتم توی یکی دو تا از این سایتا کمی سرچ کردم و در کمتر از یک ساعت خلاصه‌ای ۲۵ صفحه‌ای آماده شد، نمی‌دونستم بخندم یا به یک سال نیم گذشته فکر کنم :)

پی نوشت:

دنیای تکنولوژی یا هدف همان مسیر است؟!

یالله تعال

  • ۱۱:۴۱

سه بار به خوابش رفت و گفت بیا پیش خودم ببین درد هم نداره، سر من رو هم بریدن درد نداشت

*

زندان بود، توی خواب بهش گفت چرا برای دفاع از حرم من نمیای. بیدار که شد شاکی رضایت داده بود و آزاد شد و راهی دمشق شد.

*

همسرش اجازه نمیداد بره، خیلی ناراحت بود، شب عمه سادات به خواب همسرش رفت و گفت چرا نمیذاری سرباز ما بیاد؟

*

می ترسید به او قوت قلب دادند، در بند بود آزادش کردند، دنیا به پایش پیچیده بود، خلاصش کردند

وقتی کسی را دوست داشته باشند موی پیشانی اش را هم که شده می گیرند و به سمت خود می برند

نمی دانم چه رازی در این بین نهفته است اما انگار همجنس با حر و زهیر و عبدالله چیزهایی که از چشم ما پنهان است برای آنها خیلی مهم است که اگر نبود به آن پیرمرد قد خمیده نمی گفت تعال... یالله تعال

برای چی رفت

  • ۱۸:۰۰

 قرعه مصاحبه من افتاده بود با خونواده شهید شمس آبادی

یه پسر پنج شش ساله‌ی تپل مپلو داشت

توی اتاق بودیم سوال پرسیدیم تا ببینیم چه ذهنیتی از باباش داره

وقتی باباش شهید شد به گمانم هنوز به دنیا نیومده بود اما جملاتی درباره باباش شنیده بود

لب که باز کرد همراه بغض گفت بابای من برای دو چیز رفت

خیلی سخت بود حرفش رو ادامه بده ما هم انتظار نداشتیم حرف های پیش رو رو از یه بچه پنج شش ساله بشنویم

یکی حجاب که الان نیست

یکی هم قرآن که فقط روی طاقچه هاست

ترکیدن بغضش را ندیدیم، بعد گفتن این کلمات وقتی بابغض از اتاق خارج شد؛ بغض او در گلوی ما شکست.


به نقل از یکی از دوستان

۱ ۲ ۳
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 100+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan