هذه فلسطین

  • ۱۹:۵۳

ایها المارون فوق احلامنا

#هذه_فلسطیننا


ای کسانی که از رویاهای ما گذر می کنید

این فلسطین ماست

در معیت هیچ کس

  • ۰۳:۰۱

با یکی از دوستان قرار گذاشتیم بریم عیادت مادر شهید

از اون اصرار که دو نفره زشته و باید جمع بشیم و از من انکار 

بالاخره راضی شدم و شدیم چهار نفر

روز رفتن قرار عقب افتاد. وقتی بالاخره راهی شدیم توی مسیر گفت اون دو نفر که نیومدن من هم که پایه همه برنامه های رفقا هستم، در اصل خودت تنها داری میری

گفتم اشتباه می کنی، از قضا من هم پایه دوستان هستم الان هیچ کس داره تشریفش رو می بره

خلاصه در معیت هیچ کس رفتیم خونه مادریِ شهید پرویز کیان پور

پرویز کیان پور سال ۶۷ اسیر کومله شد، اون موقع گفته بودن اگه پول بدین آزادش می کنیم-که دوستان لطف کردن و پول  رو ندادن، البته برای اون یکی که آشنای دولتی داشت پول دادن، اما برای پرویز که فرمانده بود ولی پارتی جز خدا نداشت پول ندادن

گرماگرم زورزدن برای قطع نامه هم بود دیگه کی به این چیزها فکر می کرد. هیچ کس

هیچ کس به جز مادرش که امروز درحالی که حال خوبی نداره و یه روز در میان دیالیز میشه میگه: کاش قبل مرگم استخونشو لااقل بو می کشیدم


پی نوشت:

ندارد

گرزه

  • ۱۳:۱۵

آخرین باری که یه گرزه هفت خان رو گذرونده بود و وارد خانه ما شده بود به بیست سال پیش بر می گشت

امروز که دوباره سر و کله اش پیدا شد یاد یکی از پست های همین بلاگ افتادم


*

وارد خانه شد، پوتین و جورابش رو که در آورد مادرش با تعجب گفت اسماعیل پس انگشتت کو؟

جا قحط بود باید انگشتت رو می زدن

- نه مامان کار خودیه! اردوگاه ما یه سری موش داره که بچه ها رو از محبتش بی نصیب نمیذاره

  لپ یکی از بچه ها، گوش یکی دیگه و این بار هم انگشت شست پای من رو وقتی خواب بودیم ترتیبش رو دادن!

اسماعیل فردا دوباره پوتین هاش رو پوشید که بره دید مادرش با چند تا گونی اومد

- اینا چیه مامان

- 17 تا گربه گرفتم گداشتم تو گونی با خودت ببر اونجا آزاد کن

گربه ها رو برداشت و با خودش برد

ننه اسماعیل اما کنجکاو بود این موش های پهلوون رو ببینه که چطور لقمه چرب گربه ها میشن

روز بعد رفت پیش پسرش توی اردوگاه

- اسماعیل

- بله مامان

- گربه هایی که دیروز بهت دادم کو؟ نمی بینمشون

- همشون رو گرزه (موش) خورد!

*

پی نوشت: ندارد :)

رفتن...

  • ۱۴:۵۸

زنگ زد گفت من رو می شناسید

کمی فکر کردم گفتم خانم فلانی

گفت بله، توی فلان روستا شما هم بودید که مهمان آن خانواده زلزله زده بودیم؟ همان پیرزنی که نوه اش رو از دست داده بود

گفتم آره

گفت فوت کرد!

شاید نود سال خم به ابرو نیاورده بود در روستایی توی دل کوه زندگی می کرد و محور خانواده اش بود

آخرین تصویری که ازش یاده این بود که نوه اش می ترسید توی چادر بخوابه و می اومد پیش اون تا احساس امنیت کنه

نمی دونم قبل از رفتن چه افکاری از ذهنش خطور می کرد و مشتاق دیدن چه کسانی بود اما حتما رفتن او داغی بیشتر از آوار خانه، برای خانواده اش بود


ببینید


پی  نوشت:

توی این مدت هیچکس اشکم رو در نیاورده بود، (به قول رفیقم ما مثل کوه های بازی دراز مقاومیم!) به جز همین خانم که دلسوزی او برای کمک به دیگران اشکم رو در آورد

خوبی

  • ۰۰:۳۱

بعضی آدم ها خیلی خوبن

تفسیر حرف های نگفته تو ان

داغی بر دل نبود که آنها به فکر مرهمش نباشند

شاید حضور آنها بود که باعث شد از غم مردمان غرب کشور دنبال راهی جز گریه باشم

این جور آدم ها نه اینکه کار و رفتارشون خوبه، نه! اینها خود خوبی اند

پی نوشت:

خداوندا توفیق زیارتشان را روزی ام کن


۱ ۲
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
Designed By Erfan Powered by Bayan