خاطری به یاد تو خشنود و دلخوش است...

  • ۲۱:۰۲
توی دستورالعملش نوشته:
در سینه یک قلب گذاشته شده تا به یه جا بند بشه*

اما انگار چیزی که ساخته شده اصلا مثل دستورالعمل پیش نمیره
مثلا مگه میشه عکس اول رو دیده باشی بعد بدونی عکس دوم موقع خداحافظی با تو باید اجرا میشد اما نشد دلت اونجا نمی مونه که برگردی؟
عکس اول

عکس دوم
جشن پتو سرپل

عکس اول: سیدابراهیم تو سوریه باب کرده بود به جای اینکه پتو بندازن روی یه نفر و بلایی سرش بیارن که داعش نیاورد با آسمون آشتیش بدن
عکس دوم: قسمت ما می شد ای کاش، موقع خداحافظیِ بچه ها از سر پل ما هم از این رسم تبعید کردیم اما نوبت ما که شد دیگه کسی نبود ما رو به دل آسمون بسپاره


پی نوشت: شاید برخی ناراحت بشن اما نمی دونم چرا وقتی زمین می لرزید به جای ترس حس شیرینی داشتم که الان قراره بریم یا نه
اما نگرانی کسی که مادرش رو از دست داده بود رو هم به خوبی حس می کردم، وقتی می پرسید دیگه واقعا می تونیم بریم زیر این سقف؟ نمیریزه؟


+
یادمه یه بار نوشتم زلزله که اومد به خودمون و حرکات رفقامون خندیدیم بندگان خدایی ناراحت شدن!


++ بی ربط نوشت:
آدم دلش برای اونی هم تنگ میشه که یه روز نشست کنارم و گفت اسمت چیه، گفتم بعد از این همه هنوز نمی دونی، گفت آخه همه میان کنارت می ایستن و با هم حرف میزنین اما صدات نمی کنن؛ تازه اون موقع منم بهش گفتم اسم خودت چیه :)

* ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه (اگه اشتباه نکنم)

تو چنین خوب چرایی؟

  • ۱۶:۴۶

بهش گفتم حاضری نیم کیلو از بارم و بر داری خیلی قاطع گفت نه

رفتم سراغ بعدی، فلانی تو حاضری؟ 

نه

از هر کی پرسیدم و هر چی صحبت درباره رفاقت و معرفت و الخ بود گفتم اما هیچکدوم از این ده، بیست نفر حاضر نبود 

ته هنر همشون این بود که صادق و موقعیت شناس بودن

می دونستن برداشتن اون بار شاید براشون گران تموم بشه

#

رو کردم بهش و گفتم یه کاری کن که همون قدر که تو منو دوست داری من هم تو رو دوست داشته باشم، همه دوستانم عاقلانه صادق بودند و تنها تو صادقانه عاشق بودی و آن روز که لا تزر وازره وزر اخری، بار مرا سبک کردی 

پی نوشت: 

رجب ماه زیارتیه اما میشه یه پنج شنبه شعبان زیر بارون با هم قدم بزنیم؟

border

نا امیدم مکن از دولت وصلت ای دوست

  • ۲۰:۳۰

لطف تو خوانده مرا ورنه خودت میدانی

بی سر و پا تر از این بی سر و پا نیست که نیست

با اشاره به سویم لب بگشودی که بیا

هیچ وقت روی لبان تو نیا نیست که نیست


مشهد باران

پی نوشت: روز تشییع مادر شهید عطایی، امام رئوف برای هزارمین بار به من فهموند که بهتر از او خبری بر فقرا نیست که نیست

مشهد امشب بارانیست

زیر باران باید رفت



هر که از چشم بیفتاد، محلّش ندهند

  • ۰۹:۵۶
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

اگه نتونستید برید مشهد...

  • ۱۸:۱۰

همه زار و زندگی مون رو مشهد گذاشتیم که حتما برگردیم اما حتما های ما کجا و قضای روزگار کجا

لنگ لنگان با سیستمهای ملت، وسط کوه و کمر کمی کارمون رو جلو انداختیم اما همچنان به فکر قرار برگشتی بودم که داشتم تا اینکه گذر چنتا مشهدی به حوالی ما خورد و از قضا هم محله ای شهید اسدی بودند

و کمتر از یک ساعت به رفاقتی دیرینه با هم رسیدیم و قرار و مدارهای بوستان خورشیدمون(مزار شهیدان جهانی و اسدی) بسته شد تا کم رفتن های سفرهای قبلی رو با روزانه رفتن های آینده جبران کنیم

قسمت من پیدا کردن این آدما بود و قسمت اونا آشنایی با شهیدای هم محلی شون

پی نوشت:

در حالی که همه فکر می کردن من آخر میشم به کری خوندن برای هم مشغول بودن و وقتی چشم بسته به قول خودشون رکوردها جا به جا و اول شدم نگاه همسایه ها به سمت مثبت تری تغییر کرد

اینم سندش :)


۱ ۲ ۳
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟
یا لااقل حکــایت مــا را بیــان کنــد
دنبال کنندگان 100+ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan